تبليغاتX
@@كوچه از فريدون مشيري @ در برابر خدا از فروغ فرخزاد @ نيلوفر از آ رش @ دختر زشت از مهدي سهيلي @ آن روز ها از فروغ فرخزاد @ كوچه از هما مير افشار @ عاشقانه از آرش @ كفر از نصرت رحماني @يار نداري از سيمين بهبهاني @ گفتگو از كارو @ @@@گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فار سي @@@ GOLHA..............گلها

GOLHA..............گلها
گنجینه ای از شعر و ادب پارسی





Powered by WebGozar

 

سرآن ندارد امشب كه برآيد آفتابي

چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابي

به چه دير ماندي اي صبح كه جان من بر آمد

بزه كردي و نكردند موذنان صوابي

نفس خروس بگرفت كه نوبتي بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي

نفحات صبح داني ز چه روي دوست دارم

كه به روي دوست ماند كه برافكند نقابي

سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد

كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي

دل من نه مرد آنست كه با غمش بر آيد

مگسي كجا تواند كه بيفكند عقابي

نه چنان گناهكارم كه به دشمنم سپاري

تو به دست خويش فرماي اگرم كني عذابي

دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي

عجبست اگر نگردد كه بگردد آسيابي

برو اي گداي مسكين و دري دگر طلب كن

كه هزار بار گفتي و نيامدت جوابي

 

 

سعدی

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 17:14 ] [ ارش533 ]

 


به زمين می زنی و می شكنی
عاقبت شيشه اميدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاويدی را


ديدمت، وای چه ديداری وای
اين چه ديدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر و كاری بود


ديدمت، وای چه ديداری وای
نه نگاهی، نه لب پرنوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی


اين چه عشقی است كه در دل دارم
می گريزی ز من و در طلبت
من از اين عشق چه حاصل دارم
باز هم كوشش باطل دارم


باز لب های عطش كرده من
لب سوزان ترا می جويد
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا می گويد


بخت اگر از تو جدايم كرده
می گشايم گره از بخت، چه باك
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بكشد تا به سرپرده خاك


خلوت خالي و خاموش مرا
تو پر از خاطره كردی، ای مرد
شعر من شعله احساس منست
تو مرا شاعره كردی، ای مرد


آتش عشق به چشمت يكدم
جلوه ئی كرد و سرابی گرديد
تا مرا واله و بی سامان ديد
نقش افتاده بر آبی گرديد


در دلم آرزوئی بود كه مرد
لب جانبخش ترا بوسيدن
بوسه جان داد بروی لب من
ديدمت، ليك دريغ از ديدن


سينه ای، تا كه بر آن سر بنهم
دامنی تا كه بر آن ريزم اشك
آه، ای آنكه غم عشقت نيست
می برم بر تو و بر قلبت رشك


به زمين می زنی و می شكنی
عاقبت شيشه اميدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دل، آتش جاويدی را

 

فروغ فرخ زاد


[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 9:16 ] [ ارش533 ]
 

 

 

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست

همه آفاق پر از نعره مستانه تست



در دکان همه باده فروشان تخته است

آن که باز است همیشه در میخانه تست


دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز

زیور زلف عروسان سخن شانه تست


ای زیارتگه رندان قلندر برخیز

توشه من همه در گوشه انبانه تست


همت ای پیر که کشکول گدائی در کف

رندم و حاجتم آن همت رندانه تست


ای کلید در گنجینه اسرار ازل

عقل دیوانه گنجی که به ویرانه تست


شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل

هر که توفیق پری یافته پروانه تست


همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست

همه بازش دهن از حیرت دردانه تست


زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد

چشمک نرگس مخمور به افسانه تست


ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان

شهریار آمده دربان در خانه تست

 

استاد شهریار



[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 8:52 ] [ ارش533 ]


سحر پروانه ای رنگین پرو بال


بگلهای فریبا ناز می کرد


سبک همچون نسیم صبحگاهی


بکنج گلشنی پرواز می کرد



بسوی هر گلی می برد او را


دوبال نازک و ناز آفرینش


از آن غافل که زیر گلبنی خرد


نشسته کودکی اندر کمینش



به برگ لاله ای لب آشنا کرد


شرابی آتشین نوشید از آن جام


زمستی آنچنان بی پا و سر شد


که پای نازکش افتاد در دام



زبیم آنکه نگریزد از این دام


فشار دست کودک بیشتر شد


نگردد تا اسیر بند دیگر


قفس تاریکتر شد تنگ تر شد



نفس در سینه ی پروانه پیچید


ز پر های طلائی زیورش ریخت


میان پنجه ای لرزنده از شوق


اسیر نازنین ، بال و پرش ریخت



چو آن پروانه ی افتاده در دام


کنون من نیز در بندی اسیرم


برای آنکه نگریزم زعشقش


عذابم می دهد شاید بمیرم

 

هما میر افشار






[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 7:25 ] [ ارش533 ]
 

n23f33pk9zw4onx9es8 عکسهای جذاب از چشمان مست دخترونه

 

محـتسب مسـتی بـه ره ديـد و گريبانـش گــرفت


مست گفت ای دوست اين پيراهن است افسار نيست


گفت: مستی، زان سبب افتان و خيزان می روی


گفت: جـرم راه رفتن نيـست، ره هـموار نيست


گفت: مي‌بايد تــو را تـا خانهء قاضــی بـرم


گفت: رو صبح آی، قاضی نيمه شب بيدار نيست


گفت: نزديـک است والی را سـرای آنجـا شويم


گفت: والی از کـجـا در خـانهء خمـار نيـست؟


گفت: تا داروغـه را گـوييـم در مسـجد بخواب


گفت: مسجد خوابگاه مـردم بـدکار نيــست


گفت: دينـاری بـده پنهـان و خـود را وارهـان


گفت: کار شرع، کار درهم و ديــنـار نيست


گفت: از بهر غرامت جـامه ات بيـــرون کـنم


گفت: پوسيده است، جز نقشی ز پودوتار نيست


گفت: آگـه نيستی کز سـر درافـتـادت کــلاه


گفت: در سر عقل بايد بی کلاهی عار نيست


گفت: می بسيار خوردی زان چنيـن بيخود شدی


گفت: ای بيهــوده گو، حرف کم و بسيـار نيـست


گفت: بايد حــد زند، هشيـــار مـردم مـست را


گفت: هشياری بيار اينجا کســـی هشيار نيست

 

 

پروين اعتصامی


[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 7:29 ] [ ارش533 ]
 
 
 
دوش رفتم به در ِ می‌کده خواب‌آلوده
 

خرقه تر٬ دامن و سجاده شراب‌آلوده
 

آمد افسوس‌کنان مُغ‌بچه‌ی باده‌فروش


گفت بیدار شو! ای ره‌رو خواب‌آلوده

 

شست‌و‌شویی کن و آن‌گه به خرابات خرام


تا نگردد ز تو این دیر ِ خراب٬ آلوده

 

به هوای لب ِ شیرین‌پسران چند کنی


جوهر ِ روح به یاقوت ِ مذاب٬ آلوده

 

به طهارت گذران منزل ِ پیری و مکن


خلعت ِ شیب چو تشریف ِ شباب آلوده

 

پاک و صافی شو و از چاه ِ طبیعت به درآی


که صفایی ندهد آب ِ تراب‌آلوده

 

گفتم ای جان ِ جهان! دفتر ِ گل عیبی نیست


که شود فصل ِ بهار از می ِ ناب آلوده

 

آشنایان ِ ره ِ عشق در این بحر ِ عمیق


غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

 

گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش


آه از این لطف ِ به انواع عتاب آلوده

 

حافظ

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 7:3 ] [ ارش533 ]
 

 

 

مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
درس غم داد در اين مدرسه استاد مرا

 

دل من پير شد از بس که جفا ديد و جفا
ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا

 

آنچه می خواست دلم چرخ جفا پيشه نداد
وآنچه بيزار از آن بود دلم داد مرا

 

غم مگر بيشتر از اهل جهان بود که چرخ
ديد و سنجيد وپسنديد و فرستاد مرا

 

در دلم ريخته بس بر سر هم غم سر غم
دل مخوانيد  خدا داده غم آباد مرا

 

زندگی يک نفسم مايه شادی نشده است
آه اگر مرگ نخواهد که کند شاد مرا

 

ترسم از ضعف پريدن ز قفس نتوانم
گر که صياد  زمانی کند آزاد مرا

 

آرزوی چمنم کم کمک از خاطر
بس در اين کنج قفس بال و پر افتاد مرا

 

يک دل و اين همه آشوب و غم و درد عماد
کاشکی مادر ايام نميزاد مرا

«عماد خراسانی»

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 7:31 ] [ ارش533 ]
 
 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز


هر طرف مي سوزد اين آتش


پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود


من به هر سو مي دوم گريان


در لهيب آتش پر دود


وز ميان خنده هايم تلخ


و خروش گريه ام ناشاد


از دورن خسته ي سوزان


مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد


خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم


همچنان مي سوزد اين آتش


نقشهايي را كه من بستم به خون دل


بر سر و چشم در و ديوار


در شب رسواي بي ساحل


واي بر من ، سوزد و سوزد


غنچه هايي را كه پروردم به دشواري


در دهان گود گلدانها


روزهاي سخت بيماري


از فراز بامهاشان ، شاد


دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب


بر من آتش به جان ناظر


در پناه اين مشبك شب


من به هر سو مي دوم


گريان ازين بيداد


مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد


واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش


آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان


و آنچه دارد منظر و ايوان


من به دستان پر از تاول


اين طرف را مي كنم خاموش


وز لهيب آن روم از هوش


ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود


تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود


خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر


صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر


واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب


مهربان همسايگانم از پي امداد ؟


سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد


مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

 

مهدی اخوان ثالث

 

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 8:4 ] [ ارش533 ]
 

 

تو را نادیدن ما غم نباشد


که در خیلت به از ما کم نباشد


من از دست تو در عالم نهم روی


ولیکن چون تو در عالم نباشد


عجب گر در چمن بر پای خیزی


که سرو راست پیشت خم نباشد


مبادا در جهان دلتنگ،رویی


که رویت بیند و خرم نباشد


من اول روز دانستم که این عهد


که با من می کنی،محکم نباشد


که دانستم که هرگز سازگاری


پری را بابنی آدم نباشد


مکن یارا،دلم مجروح مگذار


که هیچم در جهان مرهم نباشد


بیا تا جان شیرین در تو ریزم


که بخل و دوستی با هم نباشد


نخواهم بی تو یک دم زندگانی


که طیب عشق بی همدم نباشد


نظر گویند سعدی با که داری


که غم با یار گفتن غم نباشد


حدیث دوست با دشمن نگویم


که هرگز مدعی محرم نباشد

 

سعدی

 

 

 

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 6:57 ] [ ارش533 ]

 

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 

 

 

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

 

۰

 

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

 

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

 

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

 

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

 

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

 

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

 

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

سعدی

 

[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 7:30 ] [ ارش533 ]
      

 

دوستت دارم و دانم که تويی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم اين است که چون ماه نو انگشت نمايی
ورنه غم نيست که در عشق تو رسوای جهانم

دمبدم حلقه اين دام شود تنگ تر و من
دست وپايی نزنم خود ز کمندت نرهانم

سر پرشور مرا نه شبی ای دوست به دامان
تا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا
عجبی نيست که اين گونه غم افزاست فغانم

نکته عشق ز من پرس به يک بوسه که دانی
پير اين دير کهن مست کنم گر چه جوانم

سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را
ياد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم

آن لئيم است که چيزی دهد و بازستاند
جان اگر نيز ستانی ز تو من دل نستانم

گر ببينی تو هم آن چهره به روزم بنشينی
نيم شب مست چو بز تخت خيالت بنشانم

که تو را ديد که در حسرت ديدار دگر نيست
«آری آنجا که عيانست چه حاجت به بيانم»

بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا
تا قيامت به غم و حسرت ديدار بمانم

مرغکان چمنی راست بهاری و خزانی
من که در دام اسيرم  چه بهارم چه خزانم

گريه از مردم هشيار خلايق نپسندند
شده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم

تزسم آخر بر اغيار برم نام عزيزت
چکنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم

آيد آن روز عمادا که ببينم تو گويی
شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم

                                                                            از عماد خراسانی

[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 9:8 ] [ ارش533 ]



نیمی از شب می گذشت و خواب را


ره نمی افتاد در چشم ترم


جانم از دردی شررزا می گداخت


خار و سوزن بود گفتی بسترم

بر سرشکم درد و غم می بست راه


می شکست اندر گلو فریاد من


بی خبر از رنج مادر ، خفته بود

در کنارم کودک نوزاد من


خیره گشتم لحظه یی بر چهره اش


بر لب و بر گونه و سیمای او


نقش یاران را کشیدم در خیال


تا مگر یابم یکی مانای او


شرمگین با خویش گفتم زیر لب


با چه کس گویم که این فرزند توست ؟


وز چه کس نالم که عمری رنج او


یادگار لحظه یی پیوند توست ؟


گر به دامان محبت گیرمش


همچو خود آلوده دامانش کنم


ننگ او هستم من و او ننگ من


ننگ را بهتر که پنهانش کنم


با چنین اندیشه ها برخاستم


جامه و قنداق نو پوشاندمش


بوسه یی بر چهر بی رنگش زدم


زان سپس با نام مینا خواندمش


ساعتی بگذشت و خود را یافتم


در گذرگاهش و در پشت دری


شسته روی چون گل فرزند را


با سرشک گرم چشمان تری


از صدای پای سنگینی فتاد


لرزه بر اندام من ، سیماب وار


طفل را افکندم و بگریختم


دل پر از غم ، شانه ها خالی ز بار


روز دیگر کودکی بازش خبر


می کشید از عمق جان فریاد را


داد می زد : ای ! فوق العاده ای


خوردن سگ ، کودک نوزاد را

 

سیمین بهبهانی

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 7:11 ] [ ارش533 ]

برو ای دوست برو

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیده من ، مفکن و نازم مفروش

من دگر سیرم ... سیر ...

بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست

تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست

کم بگو جاه تو گو ؟ مال تو کو ؟ برده زر

کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر

گر طلا نیست مرا ، تخم طلا ... مردم من

زاده رنجم و پرورده دامان شرف

آتش سینه صدها تن دلسردم من

دل من چون دل تو ، صحنه دلقکها نیست

دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست

دل من مإ من صد شور و بسی فریاد است :

ضربانش : جرس قافله زنده دلان

طپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنیای شرف رو رفتگان

تک تک ساعت ، پایان شب بیداد است

دل من ای زن بدبخت هوس پرور پست

شعله آتش شیرین شکن فرهاد است

حیف از این قلب ، از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم

حیف از آن عمر که ، که با سوز شراری جان سوز

پایمال هوسی هرزه و آنی کردم

در عوض با من شوریده چه کردی نامرد

دل به من دادی ؟ نیست ؟

صحبت از دل مکن ، این لانه شهوت ، دل نیست

دل سپردن اگر این است ، که این مشکل نیست

هان ، بگیر ، این دلت ، از سینه فکندم به در

ببرش دور ... ببر

ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر

 

کارو

[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 11:51 ] [ ارش533 ]

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم


چرا بيهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم


نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر


در اين جام لبانم، باده مرد افكنی دارم


چرا بيهوده می كوشی كه بگريزی ز آغوشم


از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی


نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنويسند نامت را


به سنگ تيره گوری، شب غمناك خاموشی


بيا دنيا نمی ارزد باين پرهيز و اين دوری


فدای لحظه ای شادی كن اين رؤيای هستی را


لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر می


چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را


ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم


كه سرتاپا بسوز خواهشی بيمار می سوزی


دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را


چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه می دوزی

[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 8:23 ] [ ارش533 ]
بر گرفته از سایت* راوی حکایت باقی* http://parand.se/ra-atashi.htm

عبدوی "جط" دوباره می‌آید
- با سینه‌اش هنوز مدال عقیق زخم-
از تپه‌های آن سوی "گزدان" خواهد آمد،
از تپه‌های ماسه،
                       که آنجا
                               ناگاه
"ده تیر" نارفیقان گل کرد
و ده شقایق سرخ
 بر سینۀ ستبر "عبدو"
گل داد.
بهت نگاه دیر باور عبدو ،هنوز هم
ـ در تپه‌های آنسوی گزدان
احساس درد را به تاخیر می‌سپارد
خون را ـ هنوز عبدو ـ از تنگچین شال
باور نمی‌کند:
«پس، خواهرم "ستاره"، چرا در رکابم عطسه نکرد؟
 آیا عقاب پیر خیانت
تازنده تر
از هوش تیز ابلق من بود؟
که پیشتر ز شیهه شکاک اسب
بر سینه تذرو دلم بنشست؟
آیا "شبانعلی"،
ـ پسرم ـ را هم؟...»

باد ابرهای خیس پراکنده را
به آبیاری قشلاق "بوشکان" می‌برد
و ابر خیس
پیغام را سوی اطراق‌گاه:
"امسال، ایل
بی وحشت معلق عبدو جط
 آسوده‌ دل ز تنگه "دیزاشکن"

خواهد گذشت
دیگر پلنگ "برنو" عبدو
در "کچه" نیست منتظر قوچ‌های ایل
 امسال،
 آسوده‌تر،
 از گردنه سرازیر خواهید شد
 امسال
ـ ای قبیلۀ وارث! ـ
دوشیزگان عفیف مراتع یتیم‌ند!
در حجله‌گاه دامنه "زاگرس"
دوشیزگان یتیم مراتع،
به کامتان باد!"

در تپه‌های آن‌سوی گزدان
در کنده تناور "خرگ"‌ی
ـ از روزگار خون
ماری دو سر، به چله، لمیده ا‌ست
و بوته‌های سرخ شقایق
انبوه‌تر، شکفته‌تر، اندوه‌بارتر
بر پیکر برهنۀ دشتستان،
ـ در شیب‌های ماسه
دمیده‌ست
گهگاه،
 با عصرهای غمناک پاییزی
که باد با کپرها
بازیگر شرارت و شنگولی‌ست
آوازهای غمباری
آهنگ "شروه"‌های فایز
از شیب‌های ماسه
از جنگل معطر سدر و گز
در پهنۀ بیابان می‌پیچد
- مثل کبوترانی
که از صفیر گلوله، سرسام یافته
از فوج خواهران پریشان جدا شده
در آسمان وحشت چرخان،
سرگردان ـ
آوازهای خارج از آهنگی
ـ مانند روح عبدو ـ
می‌گردد در گزدان:
"آیا شبانعلی، پسرم...
سرشاخه درخت تبارم را
ـ بر سینۀ دلاور
ده تیر نارفیقان،
گل های سرخ سرب
نخواهد کاشت؟
از تنگچین شالش، چرم قطارش، آیا از خون... خیس؟..."

عبدوی جط دوباره می‌آید
اما، شبانعلی،
ـ سرشاخۀ تبار شتربانان ـ  را
ده تیر نارفیقان
بر کوهۀ فلزی زین خم نکرد
زخم دل شبانعلی
از زخم‌های خونی ده‌گانۀ پدر
کاری‌تر بود
کاری‌تر و عمیق‌تر
اما سیاه!
"جط زاده را نگاه کن!
این "کرمجی" ادای جمازه در می‌آورد!
او خواستار "شاتی" زیبای کدخداست!
ـ کار خداست دیگر!"
"هی! ‌ هو! شبانعلی!
زانوی اشتران اجدادت را،

 محکم ببند
که بنه‌های گندم امسال کدخدا
از پارسال سنگین‌تر است!"
"هی، های، هو!
شبانعلی عاشق!
آیا تو "شیرمزد" شاتی را
آن ناقۀ سفید دو کوهان، خواهی داد؟
شهزادۀ شترزاد!..."
 
آری شبانعلی را،
زخم زبان
و آتش نگاه "شاتی" به بی‌خیال
سرکوفت مداوم جط‌زادی
و درد بی‌دوای عشق محال
از استر چموش جوانی به خاک کوفت.

 
اما
در کندۀ ستبر خرگ کهن، هنوز
مار دو سر به چله، لمیده ا‌ست
با او شکیب تشنگی خشک انتقام
با او سماجت گز انبوه شوره‌زار
نیش بلند کینۀ او را
شمشیر جان‌شکار زهری‌ست در نیام
او...
ناطور دشت سرخ شقایق
و پاسدار روح سرگردان عبدوست.


عبدوی جط دوباره می‌آید
از تپه‌های ساکت گزدان
ـ بر سینه‌اش هنوز مدال عقیق زخم ـ
در زیر ابر انبوه می‌آید
در سال آب:
در بیشه بلند باران
تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
از دامن عشیره بشوید
و عدل و داد را
ـ مثل قنات‌های فراوان آب ـ
از تپه‌های بلند گزدان
بر پهنه بیابان جاری کند.

منوچهر آتشی

* * *

پانويس‌ها:
عبدو: يا عبدي، مصغر عبدالله يا عبدالعلي يا . . . در اين‌جا به‌همان شکل.
جط: بر وزن بط، شتربان. که دشتستاني‌ها آنان را تحقير مي‌کنند!
گزدان: جايي که درخت "گز" فراوان باشد. محلي در پشتکوه دشستان.
بوشکان: ناحيه‌اي در دشستان. به‌گويش محلي بوشکو.
ديز اشکن: نام گردنه و تنگه‌اي در دشستان.
کچه: به ضم کاف و تشديد و کسر چ، کمين‌گاه شکارچي.
خرگ: بر وزن برگ، درختي وحشي در جنوب.
شروه: بر وزن پرده، آهنگ دوبيتي‌خواني در جنوب ايران.
کرمجي: بر وزن غربتي، بچه شتر.
شاتي: نامي براي دختران در جنوب.
ده‌تير و برنو: نام تفنگ بوده است.

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 7:3 ] [ ارش533 ]
 

 

 

گفتم :ای پیر جهان دیده بگو


از چه تا گشته ، بدینسان کمرت؟


مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟


یا که ارثی است تو را از پدرت ؟


ناله سر داد : که فرزند مپرس


سرگذشت من افسانه پرست


آسمان داند و دستم ،که چه سان


کمرم تا شد و تا خورده شکست


هر چه بد دیدم از این نظم خراب


همه از دیده ی قسمت دیدم


فقر و بدبختی خود ، در همه حال


با ترازوی فلک سنجیدم


تن من یخ زده در قبر سکوت


دلم آتش زده از سوزش تب


همه شب تا به سحر لخت و ملول

آسمان بود و من و دست طلب


عاقبت در خم یک عمر تباه


واقعیات ، به من لج کردند


تا ره چاره بجویم ز زمین


کمرم را به زمین کج کردند

 

کارو

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 7:2 ] [ ارش533 ]

 

 

ماهى هميشه تشنه ام


در زلال لطف بيكران تو


مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست


موج ديدگان مهربان

زير بال مرغكان خنده هات


زير آفتاب داغ بوسه هات


- اى زلال پاك - !


جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش


تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى هميشه خوب !


اى هميشه آشنا !


هر طرف كه ميكنم نگاه


تا همه كرانه هاى دور


عطر و خنده و ترانه ميكند شنا


در ميان بازوان تو !

ماهى هميشه تشنه ام


اى زلال تابناك !


يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى


ماهى تو جان سپرده روى خاك !

فريدون مشيرى

[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 7:0 ] [ ارش533 ]
 
 
http://www.pix2pix.org/my_unzip/12349506958.jpg
  
 
 
همه آفاق گرفته‌ست صدای سخنم

تو از این طرف نبندی که ببندی دهنم


راست در قصدِ سر و چشمِ کج‌اندازان است

نه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم

آستینی نگرفتم که ببوسم دستی

بوسه گر دست دهد بر قدمِ دوست زنم

باش تا یوسفم از چاه برآید بر گاه

کآورد روشنی دیده ازآن پیرهنم

نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفت

من به هيچ آيه و افسون دل از او بر نکنم

نه چراغی است دل من که به بادی میرد

دم به دم تازه شود آتش عشقِ کهنم

برس ای موکبِ نوروز خوش‌آوازه که باز

زحمتِ زاغِ زمستان ببری از چمنم
 

سايه! شعرم به دل دوست نشسته‌ست و خوش است

کاروان برده به منزل، چه غم از راهزنم
 
 
سایه

[ جمعه هشتم مهر 1390 ] [ 17:57 ] [ ارش533 ]



امشب آن حسرت ديرينه من

در بر دوست بسر می آيد

در فروبند و بگو خانه تهی است

زين سپس هر كه به در می آيد


شانه كو، تا كه سر و زلفم را

درهم و وحشی و زيبا سازم

بايد از تازگی و نرمی و لطف

گونه را چون گل رؤيا سازم


سرمه كو، تا كه چو بر ديده كشم

راز و نازی به نگاهم بخشد

بايد اين شوق كه در دل دارم

جلوه بر چشم سياهم بخشد


چه بپوشم كه چو از راه آيد

عطشش مفرط و افزون گردد

چه بگويم كه ز سحر سخنم

دل بمن بازد و افسون گردد


آه، ای دخترك خدمتگار

گل بزن بر سر و بر سينه من

تا كه حيران شود از جلوه گل

امشب آن عاشق ديرينه من


چو ز درآمد و بنشست خموش

زخمه بر جان و دل چنگ زنم

با لب تشنه دو صد بوسه شوق

بر لب باده گلرنگ زنم


ماه اگر خواست كه از پنجره ها

بيندم در بر او مست و پريش

آنچنان جلوه كنم كاو ز حسد

پرده ابر كشد بر رخ خويش


تا چو رؤيا شود اين صحنه عشق

كندر و عود در آتش ريزم

زآن سپس همچو يكی كولی مست

نرم و پيچنده ز جا بر خيزم


همه شب شعله صفت رقص كنم

تا ز پا افتم و مدهوش شوم

چو مرا تنگ در آغوش كشد

مست آن گرمی آغوش شوم


آه، گوئی ز پس پنجره ها

بانگ آهسته پا می آيد

ای خدا، اوست كه آرام و خموش

بسوی خانه ما می آيد
 
 
 
فروغ فرخزاد
 
 
 
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 16:39 ] [ ارش533 ]
 

www.pix2pix.org


 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد


و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود


بوسه است


و هر انسان


برای هر انسان


برادری ست .


روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند


قفل افسانه ایست


و قلب


برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است


تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .


روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست


تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

که هر حرف ترانه ایست


تا کمترین سرود بوسه باشد .

 

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی


و مهربانی با زیبایی یکسان شود .


روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

 

احمد شاملو

 


[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 16:42 ] [ ارش533 ]
شهر تاريخي اصفهان 

اگر ایران به جز ویران‌سرا نیست            من این ویران‌سرا را دوست دارم.


اگر تاریخ  ما افسانه‌رنگ است              من این افسانه‌ها را دوست دارم.


نوای  نای ما گر جان‌گداز است              من این نای و نوا را دوست دارم.


اگر آب و هوایش دل‌نشین نیست           من این آب و هوا را دوست دارم.


به شوق خار صحراهای خشکش            من این فرسوده‌پا را دوست دارم.


من این دل‌کش زمین را خواهم از جان      من این روشن‌سما را دوست دارم.


اگر بر من ز ایرانی رود زور،                    من این زورآزما را دوست دارم.


اگر آلوده ‌دامانید، اگر پاک                     من ای مردم، شما را دوست دارم.


 

                                                 

   حسین پژمان بختیاری


 

                                                         

 

[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 18:51 ] [ ارش533 ]
مرا عشق تو در پیری جوان کرد

دلم را در غریبی شادمان کرد

به آفاق شبم رنگ سحر داد

مرا آیینه دار آسمان کرد

خوشا مهری که چون در من درخشید

جهان را با من از نو مهربان کرد

خوشا نوری که چون در اشک من تافت

نگاهم را پر از رنگین کمان کرد

هزاران یاد خودش را در هم آمیخت

مرا گنجینه ی یاد جهان کرد

غم تلخ مرا از دل به در برد

تب شوق تو را در من روان کرد

وزان تب ،‌ آتشی پنهان برافروخت

که شادی را

به جانم ارمغان کرد

مرا با چون تویی همآشیان ساخت

تو را با چون منی همداستان کرد

گواهی بهتر از حافظ ندارم

که قولش این غزل را جاودان کرد

شب تنهایی ام در قصد جان بود

خیالت لطفهای بیکران کرد
 
 
نادر نادر پور


[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 18:50 ] [ ارش533 ]
 
 
jointaranehha.blogfa.com
 
 
 
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
 
 
آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت
 
 
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت
 
 
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
 
 
سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع
 
 
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
 
 
آشنايي نه غريب است که دلسوز من است
 
 
چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
 
 
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
 
 
خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
 
 
چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست
 
 
همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت
 
 
 
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
 
 
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
 
 
ترک افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي
 
 
که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت
 
 
حافظ
 
 
 
 
[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 8:6 ] [ ارش533 ]
 
 
 
 
 
بگذار سر به سینه‌‌ی من تا که بشنوی
 

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
 

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
 

آزار این رمیده‌ی سر در کمند را
 

بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت


اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست


بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان


عمریست در هوای تو از آشیان جداست

 

دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام


خواهم که جاودانه بنالم به دامنت


شاید که جاودانه بمانی کنار من


ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنَت

تو آسمان آبی و روشنی


من چون کبوتری که پَرَم به هوای تو


یک شب ستاره‌های تو را دانه‌چین کنم


با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

 

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح


بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب


بیمار خنده‌های تو‌ام بیشتر بخند


خورشید آرزوی منی گرم‌تر بتاب

فریدون مشیری

[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 15:56 ] [ ارش533 ]
 

عکسهای عاشقانه

سفر کردم به هر شهری دويدم


چو شهر عشق من شهری نديدم


ندانستم ز اول قدر آن شهر


ز نادانی بسی غربت کشيدم


رها کردم چنان شکرستانی


چو حيوان هر گياهی می چريدم


پياز و گندنا چون قوم موسی


چرا بر من و سلوی برگزيدم


به غير عشق آواز دهل بود


هر آوازی که در عالم شنيدم


از آن بانگ دهل از عالم کل


بدين دنيای فانی اوفتيدم


ميان جان ها جان مجرد


چو دل بی پر و بی پا می پريدم


از آن باده که لطف و خنده بخشد


چو گل بی حلق و بی لب می چشيدم


ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن


که من محنت سرايی آفريدم


بسی گفتم که من آن جا نخواهم


بسی ناليدم و جامه دريدم


چنانک اکنون ز رفتن می گريزم


از آن جا آمدن هم می رميدم


بگفت ای جان برو هر جا که باشی


که من نزديک چون حبل الوريدم


فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد


فسون و عشوه او را خريدم


فسون او جهان را برجهاند


کی باشم من که من خود ناپديدم


ز راهم برد وان گاهم به ره کرد


گر از ره می نرفتم می رهيدم


بگويم چون رسی آن جا وليکن


قلم بشکست چون اين جا رسيدم

 

مولانا

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 6:32 ] [ ارش533 ]
 
 
 
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
 

این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
 

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف


ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

 

ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!

 

ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

 

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح


مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

 

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان


مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

 

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن


با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!

 

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی


دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!

 

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها


این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

 

دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر


با خودت ببر، خسته ام از این کویر!

 

قیصر امین پور

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 11:18 ] [ ارش533 ]
 

 

عکس دختر ي در انتظار


هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد، بيگانه ئی شد يار من
بی گنه زنجير بر پايم زدند
وای از اين زندان محنت بار من


وای از اين چشمی كه می كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا


گاه می پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است


گاه می نالد به نزد ديگران
«كاو دگر آن دختر ديروز نيست»
«آه، آن خندان لب شاداب من»
«اين زن افسرده مرموز نيست»


گاه می كوشد كه با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه می خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند


گاه می گويد كه، كو، آخر چه شد؟
آن نگاه مست و افسونكار تو
ديگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو


من پريشان ديده می دوزم بر او
بی صدا نالم كه، اينست آنچه هست
خود نمی دانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم، چه خوش رفتم ز دست


همزبانی نيست تا بر گويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بی گمان هرگز كسی چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش


از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پای در زنجير می نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست


آه، اينست آنچه می جستی به شوق
راز من، راز زنی ديوانه خو
راز موجودی كه در فكرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو


راز موجودی كه ديگر هيچ نيست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه، اينست آنچه رنجم می دهد
ورنه، كی ترسم ز خشم و قهر تو



 

فروغ فرخزاد

 


[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 14:15 ] [ ارش533 ]
 
 
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
 
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
 
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

 
را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت


من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
 
امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت
 
 
 
 
فریدون مشیری
 
 
 
 
 
 
 
 
[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 7:13 ] [ ارش533 ]
طوطي در جنگل

 

مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن


ز آه شرربار این قفس را برشکن و زیر و زبر کن



بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ نغمه آزادی نوع بشر سرا



در نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن



***


ظلم ظالم جور صیاد آشیانم داده بر باد


ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن


نو بهار است گل به بار است ابر چشمم ژاله بار است



این قفس چون دلم تنگ و تار است



شعله فکن در قفس ای آه آتشین دست طبیعت گل

 

مرا نچین

 


جانب عاشق نگه ای تازه گل ازین بیشتر کن بیشتر کن

 

 بیشتر کن



مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصرکن مختصر کن

 

 

 

ملک الشعرای بهار

 

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 23:21 ] [ ارش533 ]

 

 

 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست



از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست



بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست



تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست


 
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست



این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست


 
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

 

 

 

محمد علی بهمنی


[ پنجشنبه دوم تیر 1390 ] [ 19:38 ] [ ارش533 ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.



Best Cod Music

http://www.upload20.ir/upload/1310659098195030256.com ParsHit